برای تو که ثمره ی یه عشششششق بینظیری

زمینی شدنم مبااااااارررررک

1397/5/8 21:42
نویسنده : مامان سمانه
443 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نازنین پسرم, فرشته زمینی من.. خوش اومدی به خونمون تاج سرم.

میخوام برات روز بدنیا اومدن تو ثبت کنم,  روزی که لحظه به لحظه انتظارش و کشیدم.

روز بیستم تیر ماه سال نود و هفت ساعت یازده صب قرارمون بیمارستان محب کوثر با خانوم دکتر موید محسنی بود,

ما صبح ساعت نه و نیم رفتیم دنبال مامان شهناز تا با هم بریم بیمارستان , من و بابا امیر و مامان شهناز..

ساعت یازده ما جلو در بیمارستان بودیم , رفتیم داخل و بابایی به حراست گفت اومدیم برای زایمان خانومم, مسئول حراست ام ما رو فرستاد قسمت زایشگاه, من و بردن داخل و بابایی و فرستادن قسمت پذیرش تا کارای بستری و  انجام بده.

من تو زایشگاه بودم و فرم هایی و پر کردم و بعد  بهم لباس فرم دادن پوشیدم و دیگه منتظر موندیم تا خانوم دکتر بیاد و خانوم دکترم خیلی دیر اومد ساعت ۲ بعد اظهر, ما شیش نفر بودیم که باید یکی یکی می رفتیم اتاق عمل برای زایمان سزارین.. من نفر سوم بودم خوشبختانه و ساعت سه و نیم من و آماده کردن و بردن اتاق عمل, یه ترسی از اتاق عمل داشتم ولی برعکس وقتی رفتم داخل اصلا استرس و ترس نداشتم , اینقدر پرستاران و پزشکاشون خوش بر خورد بودن که کاملا از حال و هوای عمل در اومده بودم, کلی با هام شوخی کردن و دکتر بیهوشیم خیلی آروم و ریلکس آمپول بی حسی و تو کمرم زد و خیلی سریع بدنم گر گرفت و پاهام کاملا لمس شد و بعد خانوم دکترم خندون و سر حال اومد پیشم و حالم و پرسید و بعد شروع کرد کارشو, من کاملا همه چی و احساس میکردم, اون کشیدگی هایی که رو شکمم انجام میدادن و متوجه میشدم و بعد از گذشت ده دقیقه فسقلی ریزه میزه ما با وزن ۲۹۸۰ و قد ۴۸ سانت به دنیا اومد و همون لحظه خانوم دکتر نشونم داد و سریع بردنش و همون لحظه خدارو شکر کردم که صحیح و سالم بدنیا اومد , تو اتاق عمل فیلمبرداری داشتم و بعد آروین کوچولو رو تمیز کردن آوردن و گذاشتن بغلم و کلی فیلم خوشگل ازمون ثبت کردن.. دو تایی مون و با هم بردن قسمت ریکاوری و یک ساعت اونجا موندیم و پرستار اومد تا بهمون نحوه شیر دادن به آقا آروین و آموزش بده , بابا امیر و مامان شهناز بیرون منتظر اومدن ما بودن و وقتی اومدیم که بریم بخش بستری همدیگرو دیدیم و احساساتی شدیم و اشکهای من سرازیر شد, ساعت شیش یا هفت بود رفتیم تو اتاقمون و پرستار اومد سرم مامان و وصل کرد , آروین کوچولو گرسنه بود و مامانشم شیرش نیومده بود و همش گریه میکرد تا دکتر اطفال اومد و گفت که براش شیر خشک بگیرید بچه گرسنه است که گریه میکنه , بابا امیر سریع رفت خرید و تا خوردی سریع خوابت برد, عزیزززژززم اینقدر ناز خوابیدی که ادم دلش ضعف میرفت میدیدت.. بابایی تا دوازده پیشمون موند و بعد رفت خونه تا صبح  بیاد کارای ترخیص و انجام بده.. مامان نصف شب بی حسیش رفته بود و  درداش شروع شده بود و خانم پرستار هی  میومد بهم مسکن میزد

تا صب نخوابیدیم با مامان شهناز و بالاخره صبح شد و بابا امیر اومد و منتظر موندیم تا ظهر خانوم دکتر اومد و اجازه ترخیص داد.

خونه بابا طاهر همه جمع بودن و منتظر اومدن ما بودن, بابا جون گوسفند و آماده کرده بود تا جلو پسر گلم قربونی کنن, مامان زری و آقا جون و عمه سمیه ام اومده بودن خونه بابا جون , ما خیلی آروم و آهسته اومدیم تا بالاخره رسیدیم خونه و همه میزبان پسر قشنگم بودن.. این بود داستان بدنیا اومدنت قشنگم, انشالله خدا هدیه ایی که بهمون داده رو بتونیم خوب ازش مراقبت کنیم و یه بهترین نحو تربیتش کنیم, الهی امین...

پسندها (7)

نظرات (2)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
8 مرداد 97 22:21
قدم نورسیده مبارکگل
مامان سمانه
پاسخ
مرسی عزیزممحبت
مامانیمامانی
14 مهر 97 19:26
مبارکتون باشه عزیزم تولد کوچولوتونمحبت