زمینی شدنم مبااااااارررررک
سلام نازنین پسرم, فرشته زمینی من.. خوش اومدی به خونمون تاج سرم.
میخوام برات روز بدنیا اومدن تو ثبت کنم, روزی که لحظه به لحظه انتظارش و کشیدم.
روز بیستم تیر ماه سال نود و هفت ساعت یازده صب قرارمون بیمارستان محب کوثر با خانوم دکتر موید محسنی بود,
ما صبح ساعت نه و نیم رفتیم دنبال مامان شهناز تا با هم بریم بیمارستان , من و بابا امیر و مامان شهناز..
ساعت یازده ما جلو در بیمارستان بودیم , رفتیم داخل و بابایی به حراست گفت اومدیم برای زایمان خانومم, مسئول حراست ام ما رو فرستاد قسمت زایشگاه, من و بردن داخل و بابایی و فرستادن قسمت پذیرش تا کارای بستری و انجام بده.
من تو زایشگاه بودم و فرم هایی و پر کردم و بعد بهم لباس فرم دادن پوشیدم و دیگه منتظر موندیم تا خانوم دکتر بیاد و خانوم دکترم خیلی دیر اومد ساعت ۲ بعد اظهر, ما شیش نفر بودیم که باید یکی یکی می رفتیم اتاق عمل برای زایمان سزارین.. من نفر سوم بودم خوشبختانه و ساعت سه و نیم من و آماده کردن و بردن اتاق عمل, یه ترسی از اتاق عمل داشتم ولی برعکس وقتی رفتم داخل اصلا استرس و ترس نداشتم , اینقدر پرستاران و پزشکاشون خوش بر خورد بودن که کاملا از حال و هوای عمل در اومده بودم, کلی با هام شوخی کردن و دکتر بیهوشیم خیلی آروم و ریلکس آمپول بی حسی و تو کمرم زد و خیلی سریع بدنم گر گرفت و پاهام کاملا لمس شد و بعد خانوم دکترم خندون و سر حال اومد پیشم و حالم و پرسید و بعد شروع کرد کارشو, من کاملا همه چی و احساس میکردم, اون کشیدگی هایی که رو شکمم انجام میدادن و متوجه میشدم و بعد از گذشت ده دقیقه فسقلی ریزه میزه ما با وزن ۲۹۸۰ و قد ۴۸ سانت به دنیا اومد و همون لحظه خانوم دکتر نشونم داد و سریع بردنش و همون لحظه خدارو شکر کردم که صحیح و سالم بدنیا اومد , تو اتاق عمل فیلمبرداری داشتم و بعد آروین کوچولو رو تمیز کردن آوردن و گذاشتن بغلم و کلی فیلم خوشگل ازمون ثبت کردن.. دو تایی مون و با هم بردن قسمت ریکاوری و یک ساعت اونجا موندیم و پرستار اومد تا بهمون نحوه شیر دادن به آقا آروین و آموزش بده , بابا امیر و مامان شهناز بیرون منتظر اومدن ما بودن و وقتی اومدیم که بریم بخش بستری همدیگرو دیدیم و احساساتی شدیم و اشکهای من سرازیر شد, ساعت شیش یا هفت بود رفتیم تو اتاقمون و پرستار اومد سرم مامان و وصل کرد , آروین کوچولو گرسنه بود و مامانشم شیرش نیومده بود و همش گریه میکرد تا دکتر اطفال اومد و گفت که براش شیر خشک بگیرید بچه گرسنه است که گریه میکنه , بابا امیر سریع رفت خرید و تا خوردی سریع خوابت برد, عزیزززژززم اینقدر ناز خوابیدی که ادم دلش ضعف میرفت میدیدت.. بابایی تا دوازده پیشمون موند و بعد رفت خونه تا صبح بیاد کارای ترخیص و انجام بده.. مامان نصف شب بی حسیش رفته بود و درداش شروع شده بود و خانم پرستار هی میومد بهم مسکن میزد
تا صب نخوابیدیم با مامان شهناز و بالاخره صبح شد و بابا امیر اومد و منتظر موندیم تا ظهر خانوم دکتر اومد و اجازه ترخیص داد.
خونه بابا طاهر همه جمع بودن و منتظر اومدن ما بودن, بابا جون گوسفند و آماده کرده بود تا جلو پسر گلم قربونی کنن, مامان زری و آقا جون و عمه سمیه ام اومده بودن خونه بابا جون , ما خیلی آروم و آهسته اومدیم تا بالاخره رسیدیم خونه و همه میزبان پسر قشنگم بودن.. این بود داستان بدنیا اومدنت قشنگم, انشالله خدا هدیه ایی که بهمون داده رو بتونیم خوب ازش مراقبت کنیم و یه بهترین نحو تربیتش کنیم, الهی امین...

زمینی شدنم مبااااااارررررک 








